تبلیغات
بوی خاک - مطالب مرداد 1394
<
به نام نامی امام رئوف

یا رئوفــــــــــ

 

 

به شیشه ی اتاقم دوباره "هــا" کردم

 

و از نوشتن اسمت بر آن "حـیـا" کردم

 

به روی شیشه کشیدم عکس یک "گـنـبـد"

 

به پای شیشه نشسته "رضــا رضــا" کردم ..

 

 



[ جمعه 30 مرداد 1394 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ یک بنده ]

[" نظرات() ]


مجردانه نوشته های آرزوی یک دختر

یا رئوف

 

می گفت:گاهی مادر می شوم، مادر یک شهید...

 

برایش یک اسم انتخاب میکنم....

 

یک جوان خوش قد و قامت را فرض میکنم بزرگ شدنش را در ذهن می پرورانم

 

و بدرقه کردنش را فرض میکنم و وقتی خبر شهادتش مرا ذره ذره آب میکند...

 

 

گاهی به اسارت می روم....،به زندان های متعفن،داغ و سوزان به سیلی به شکنجه....

 

به صبر ...استقامت...و ایمانتان فکر میکنم....

 

 

گاهی به جانبازی فکر میکنم...که تا آخر ماند برآن عهدی که بسته بود

 

و عرق شرم.....من حتی یک لحظه هام نمیتوانم در فکرم بدون حرکت خود را فرض کنم...

 

 

گاهی همسر شهید می شوم...،داغ شهادتی که زیباست...

 

 وقتی که فکر میکنم دیگر چیزی ندارم و همه چیز دارم...*

 

 

 

* برگرفته از مجردانه نوشته های یک دختر ....

*خونتان،باعث شد من از گناه شرم کنم...

*شهید کمیل میشه هوای ما رو هم داشته باشی...



[ یکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 12:36 ب.ظ ] [ یک بنده ]

[" صلوات...() ]


عندالمطالبه ی شیرین (مهریه-یک جلد قران کریم)

یا رئوف

 

برای بار آخر می پرسم.....

 

دوشیزه خانم... آیا به بنده وکالت می دهی شما را به عقد دائم  و ابدی آقای...

 

با مهریه ی یک جلد قران کریم،14یک دست آینه شمعدان و 14 سکه بهار آزادی دربیاورم

 

بــــلـــه...

 

کاش می شد این جزء (یک جلد قران کریم)از مهریه رو مثل بقیه ی مهریه ها به اجرا گذاشت...

 

 

 

هر چی اختلاف بین زن و شوهر بخاطر اینکه حرف حرف خودشون حرف خدایی نیست.

 

من اگر قاضی بودم سفارش می کردم قبل از طلاق، زن و مرد یکبار فقط یکبار ،قرآن رو بخونن

 

اگر شما،شمایی که تصمیم به جدایی دارید نه همه ی قرآن بلکه فقط اون قسمت که مربوط به زن و شوهر میشه رو بخونید یا دیگه نهایتش آیه های مربوط به طلاق رو بخونید مطمئنم یه پله از تصمیمتون میایید عقب تر

 

 

*عندالمطالبه ی شیرین

 

حالا با من بخون:(ادامه مطلب-در حال تکمیل)


ادامه مطلب

[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ یک بنده ]

[" نظرات() ]


ویترینی پر از کتاب

یا رئوف

 

می گفت:هیچ چاره ای نداشتم،مادرم اصرار و تهدید که ویترین رو حتما باید بخری و گرنه عروسی بی عروسی

 

 

خدایا چیکار کنم،من به یوسف تو "خواستگاری" قول داده بودم ویترین بی ویترین حالا چه جوری بهش بگم...

 

چاره ای نبود باید می گفتم اما فکری به سرم زد،رفتم بهش گفتم من میخوام نه به شما "بدقولی" کرده باشم نه "دل مادرمو بشکنم"

 

من ویترین رو میخرم تا اینجا دل مادرمو بدست میارم

 

اما بر اینکه سر حرف خواستگاریمم باشم،توی این ویترین به جای ظرفای آنچنانی( ظرفای گرونی که هر سال فقط برای عید درشون بیارم و خاکشونو بگیرم و دوباره بذارم تا سال دیگه)

 

کـــــــــــــــــتـــــــــــــــــابــــــــــــــــــــــــــــ میذارم...

 

 

به همین سادگی...

 

 

توصیه به کتاب2:نه آبی نه خاکی/دختران خرمشهر/رویای نیمه شب/سرود سرخ انار/فریاد رس/و آنکه دیرتر آمد/امید آخر



[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ یک بنده ]

[" نظرات() ]


طراح قالب: آوازک

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

قالب

حدیث

دریافت همین آهنگ
[cb:post_like]